شمارهٔ ۳۵۹ سنایی
سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
ای گشته ز تابش صفای تو
آیینهٔ روی ما قفای تو
بادست به دست آب و آتش را
با صفوت و نور خاک پای تو
با تو چه کند رقیب تاریکت
بس نیست رقیب تو ضیای تو
خود قاف ز هم همی فرو ریزد
از سایهٔ کاف کبریای تو
در کوی تو من کدام سگ باشم
تا لاف زنم ز روی و رای تو
هر چند که خوش نیایدت هل تا
لافی بزند ز تو گدای تو
این هژده هزار عالم و آدم
نابوده بهای یک بهای تو
قیمت گر تو حسود بود ای جان
زان هژده قلب شد بهای تو
ای راحت تو همه فنای ما
وی شادی ما همه بقای تو
هم دوست همی کشی و هم دشمن
چه خشک و چه تر در آسیای تو
این دست که مر تراست در شوخی
اندر دو جهان کهراست پای تو؟
دیریست که هر زمان همیکوبند
این دبدبه بر در سرای تو
من بندهٔ زندگانی خویشم
لیکن نه برای خود برای تو
هر چند نیافت اندرین مدت
یک شعله سنایی از سنای تو
با اینهمه هست بر زبان نونو
شهری و سنایی و ثنای تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و نورانیّت معشوق و تأثیر او بر هستی و وجود انسان اشاره میکند. او از قدرت و عظمت معشوق میگوید و بیان میکند که حتی رقبای او نیز در برابر نور و جمالش ناتواناند. شاعر احساس میکند که همهی موجودات و عالم ارزش خود را در مقایسه با زیبایی و مقام معشوق از دست میدهند. او همچنین از عشق و ارادت خود به معشوق سخن میگوید و تأکید میکند که زندگیاش را برای او فدای میکند. در نهایت، شاعر به طرز عمیقی احساس تعلق و ارادت خود را نسبت به معشوقش ابراز میکند، حتی اگر نتواند بهطور کامل از جمال او سخن بگوید.