شمارهٔ ۱۴۰ سنایی
سنایی غزنوی / قصاید و قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
منم آن مفلسی که کیسهٔ من
ندهد شادیی به طراران
سیم در دست من نگیرد جای
چون خرد در دماغ می خواران
مستی از صحبتم بپرهیزد
همچو خواب از دو چشم بیماران
من چنین آزمند نومیدم
از تو ای قبلهٔ نکوکاران
کافتاب امید را به فلکی
خشکسال نیاز را به باران
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از وضعیت خود به عنوان فردی مفلسی سخن میگوید که ثروت و مال نمیتواند شادی و خوشحالی به او بدهد. او را مانند افرادی میداند که در حال مستی هستند، اما خود او از شوق و شادی دور است. شاعر از ناامیدی و نیاز به امید و باران صحبت میکند و به نوعی آرزوی تغییر و بهبود وضعیت را دارد.