شمارهٔ ۱۹۳ سنایی
سنایی غزنوی / قصاید و قطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمی
یا پس چو زاده بودم جان را بدادمی
چون زادم و ندادم جان آن گزیدمی
کاندر دهان خلق به نیکی فتادمی
نیکو چو نیست یافتمی باری از جهان
آخر کسی که رازی با او گشادمی
امروز بس زدی پس و بسیار بدترم
فردا مباد گر بود او من مبادمی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر آرزو میکند که ای کاش اصلاً در این دنیا به دنیا نمیآمد یا اگر هم به دنیا آمده، جانش را میداد و از زندگی کنارهگیری میکرد. او میگوید که وقتی به دنیا آمده، نتوانسته جانش را فدای چیزی کند که در دهان مردم به خوبی و نیکی شناخته شود. او میبیند که در زندگی چیز خوبی نیافته و تنها راز دلش را با کسی در میان گذاشته است. امروز بسیاری از مشکلات و دردسرها او را آزرده خاطر کرده و امیدوار است که فردا بدتر نشود.