شمارهٔ ۹۵ سنایی
سنایی غزنوی / قصاید و قطعات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر سنایی دم زند آتش درین عالم زند
این جهان بیوفا چون ذرهای بر هم زند
آدمی شکلست لیکن رسم آدم دور ازو
از هوای معرفت او لاف کی ز آدم زند
این جهان چون ذرهای در چشم او آید همی
او نبیند ذرهای و چشم را بر هم زند
کم زنی داند ز صد گونه نیارد کم زدن
مهر گردون بشکند گر زیر و بالا کم زند
گر ز درویشی نخواهد سیم و زر نبود عجب
دست در زلفین سیمین ساعدان محکم زند
بوی یوسف دارد اندر جیب و اسرارش نهان
هست دریای محبت موج چون قلزم زند
زر زند بیمهر سلطان بر مراد خویشتن
دار قلابان برد بر گنبد اعظم زند
عیسی مریم چو ناپیدا شد اندر کان کون
لاف چشم خویشتن از زادهٔ مریم زند
در سنایی و هم خاطر کی رسد زیرا که او
در نوردد عالم و آواز بر آدم زند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تفکر دربارهٔ عالم و انسان پرداخته است. او میگوید که اگر سنایی (شاعر و عارف بزرگ) صحبت کند، آتش و تغییر در این دنیا ایجاد میشود. این جهان بیوفا مانند ذرهای است که به راحتی تغییر میکند. انسان به ظاهری شبیه آدم دارد، اما واقعیت و رسم آدمیت از او دور است. شاعر به اهمیت معرفت اشاره میکند و میگوید که باید به جای ظاهر، به باطن و حقیقت خود بپردازیم. عالم و وجود الهی در نظر او عظیمتر از این دنیاست و هیچ چیز جز محبت واقعی ارزشمند نیست. او همچنین به این نکته میپردازد که ثروت و قدرت دنیوی ناپایدارند و در مقابل عشق و معرفت، چیزی نیستند. در نهایت، شاعر اشاره میکند که در دوری از تمایلات دنیوی، انسان میتواند به عمق عشق و محبت دست یابد و از آن موهبت بهرهمند شود.