شمارهٔ ۲ - از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس سنایی
سنایی غزنوی / مسمطات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
المستغاث ای ساربان چون کار من آمد به جان
تعجیل کم کن یک زمان در رفتن آن دلستان
نور دل و شمع بیان ماه کش و سرو روان
از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس
ای چون فلک با من به کین بی مهر و رحم و شرم و دین
آزار من کمتر گزین آخر مکن با من چنین
عالم به عیش اندر ببین تا مر ترا گردد یقین
کاندر همه روی زمین مسکینتر از من نیست کس
آرام جان من مبر عیشم مکن زیر و زبر
در زاری کارم نگر چون داری از حالم خبر
رحمی بکن زان پیشتر کاید جهان بر من به سر
بگذار تا در رهگذر با تو برآرم یک نفس
دایم ز حسن آن صنم چون چشم او بختم دژم
چون زلف او پشتم به خم دل پر ز تف رخ پر ز نم
اندوه بیش آرام کم پالوده صبر افزوده غم
از دست این چندین ستم یارب مرا فریاد رس
چون بست محمل بر هیون از شهر شد ناگه برون
من پیش او از حد برون خونابه راندم از جفون
کردم همه ره لالهگون گفتم که آن دلبر کنون
چون بسته بیند ره ز خون باشد که گردد باز پس
هر روز برخیزم همی در خلق بگریزم همی
با هجر بستیزم همی شوری برانگیزم همی
رنگی برآمیزم همی می در قدح ریزم همی
در باده آویزم همی کاندهگسارم باده بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از جدایی و درد ناشی از عشق سخن میگوید. او به یار خود که «دلستان» نامیده میشود، میگوید که با جدا شدن از او دنیای او به قفس تبدیل شده است. شاعر از درد و رنج خود مینالد و از یار میخواهد تا به او رحم کند و کمتر آزارش دهد. او احساس میکند که در زمین، هیچکس به اندازه او رنج نمیبرد و آرامش جانش تحت تأثیر غم و اندوه است. شاعر در نهایت به شوق وصال و عشق خود اشاره میکند و از یار میخواهد که نگاهش را به او بازگرداند. او در تلاش است تا با باده و شادی، درد جدایی را مداوا کند، اما در عین حال با هجران و دوری دست و پنجه نرم میکند.