نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۷۴ - فی الشّوق سنایی

سنایی غزنوی / الباب الاوّل: در توحید باری تعالی / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

از پس این براق شوق بُوَد

شوق در گردنش چو طوق بُوَد

آفرینش چو گشت زندانش

پس خلاصی طلب کند جانش

آتشیش از درون برافروزند

که ازو عقل و جان و تن سوزند

تا که خود یار عشق خودبین است

بوتهٔ توبه از پی این است

هرکه را کوی عشق او تازه‌ست

توبه‌ای از کلید دروازه‌ست

شوق بی‌یار خود سرور بُوَد

یار خود از خدای دور بُوَد

شوق ذوقت به دوزخ اندازد

شوق شوقت چو حور بنوازد

چون برون رفت جان ز دروازه

دلِ کهنه ازو شود تازه

صورت از بندِ طبع باز رهد

دل ودیعت به روح باز دهد

افتد از سیر جان بی‌اندازه

از زمین تا به عرش آوازه

کرد کز باد شوق و درد رود

بر زن ار بگذرد چو مرد رود

هرچه در راه فتنه انگیزد

همه‌اش از پیش راه برخیزد

از پی پایتابه‌ای بشکوه

پشم رنگین شود به پیشش کوه

آتش او ز بهرِ بالا را

ببرد آب روی دریا را

چون مر او را ازو برانگیزند

اختران پیش او فرو ریزند

دیدهٔ او چو نورِ ره بیند

شمس در جنب او سیه بیند

بد و نیک اندر آن جهان نبود

خاک و خورشید و اختران نبود

هرکه را عشق کوی او باشد

در دلش جست و جوی او باشد

آسمانی دگرش گردانند

بر زمینی دگرش بنشانند

هر دمش نقش کفر دین گردد

هر نفس آسمان زمین گردد

هر زمان شوید از پی تگ و پوی

جبرئیلش به آب حیوان روی

خرد از نعرهٔ دلش کالیو

هیزم برق نعل اسبش دیو

آدمی سوز گشته از پی راه

مالک درد او به آتشِ آه

سرِّ آهش ندارد ایچ صبور

پی او در نیابد ایچ غیور

نعل اسبش چو گرد بندازد

جبرئیلش حنوط جان سازد

او روان گشته سوی عالم نیست

باد فریاد کن که یک دم بیست

مصطفی ایستاده بر ره اوی

از سرِ لطف ربّ سَلّم گوی

اندر آویزد از پی اِشراف

از درونش ترازوی اِنصاف

آب در راه او خلیل زند

مقرعش جان جبرئیل زند

همه را باز خود رساند به خود

کایچ یک را ازو نیامد بُد

همه هستند و از همه همه دور

در نُبی خوانده‌ای تصیرالامور

زو بد و نیک قوّت و حولست

امر او ما یبدّل القول است

امر او را تغیّری نبود

خلق را جز تحیّری نبود

بغض و حقد از صفات او دورست

غضب آن را بود که مقدورست

اوست قادر به هرچه خواهد خواست

هرچه خواهد کند که حکم او راست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر به توصیف شوق و عشق می‌پردازد و بیان می‌کند که عشق منبعی از شوق و شوری است که انسان را به سوی خداوند و زیبایی‌ها سوق می‌دهد. شوق، همچون زنجیری در گردن عاشق، او را به سمت عشق هدایت می‌کند و باعث می‌شود تا از محدودیت‌های دنیوی آزاد شود. در این مسیر، شوق می‌تواند انسان را به عذاب و دوزخ بیندازد یا او را در آغوش بهشت قرار دهد. وقتی جان از جسم آزاد می‌شود، دل تازه و زنده می‌شود. عشق، تصورات و اوهام را کنار می‌زند و انسان را به آسمان‌ها می‌برد. شوق عشق به قدری عمیق است که حتی فرشتگان را تحت تأثیر قرار می‌دهد و در مسیر عشق هیچ چیز نمی‌تواند مانع عشق و تلاش عاشق شود. در نهایت، عشق به خداوند تنها حقیقتی است که در عالم وجود دارد و همه چیز زیر سایه آن قرار می‌گیرد. خداوند قادر است که هر چیزی را بنا به اراده و خواسته خود به انجام رساند.