بخش ۱۳ - حکایت سنایی
سنایی غزنوی / الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دید وقتی یکی پراگنده
زندهای زیر جامهای ژنده
گفت این جامه سخت خُلقانست
گفت هست آنِ من چنین زانست
چون نجویم حرام و ندهم دین
جامه لاابد نباشدم به از این
هست پاک و حلال و ننگین روی
نه حرام و پلید و رنگین روی
چون نمازی و چون حلال بود
آن مرا جوشن جلال بود
درد علّت چو درد دین نبود
مرد شهوت چو مرد دین نبود
هنر این دارد این سرای سپنج
شره پانصدش بود کم پنج
عشق او چون سرِ خطا باشد
کی ترا آن ز حق عطا باشد
خنک آن کس کزو بدارد دست
نبود همچو ما غرورپرست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ انسانهایی است که به ظاهر و پوشش خود اهمیت میدهند و به ارزشهای درونی توجهی ندارند. شاعر بیان میکند که یک فرد در یک جامه کهنه و نامناسب به دنیا آمده است، اما این لباس نشاندهندهٔ ارزش و شرافت او نیست. او تأکید میکند که مهمتر از پوشش، ایمان و نیت ایمانی است. همچنین به عشق و هنر اشاره میشود که اگر درست و خالص نباشند، ارزشی ندارند. در نهایت شاعر به کسانی که غرور و خودپسندی دارند، انتقاد میکند و از انسانهای سرشار از عشق و دین سخن میگوید.