نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۸ - در معنی آنکه عاقلان بی‌غم نباشند سنایی

سنایی غزنوی / الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

معرفت را شرف پناهِ شماست

مغفرت را علف گناه شماست

آدمی بهر بی‌غمی را نیست

پای در گِل جز آدمی را نیست

همه مقصود آفرینش اوست

اهل تکلیف و عقل و بینش اوست

عرش و فرش و زمان برای ویست

وین تبه خاکدان نه جای ویست

او در این خاک توده بیگانه است

زانکه با عقل یار و همخانه است

خنده و گریه آدمی داند

زانکه او رنج و بی‌غمی داند

شادی از اهل عقل بیگانه است

آدمی را خود اندُه از خانه است

غم در آنست کز تن آسانی

بی‌غمی را تو غم همی خوانی

غم تو را می‌خورد ز بی‌خطری

تو چنان کس نه‌ای که غم نخوری

چون ترا خورد و گشت فربه غم

غم تو شد فزون و مردی کم

علف غم تویی در این عالم

چون تو رفتی علف نیابد غم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن درباره معرفت و غم انسانی است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که شناخت و آگاهی انسان به او شرافت می‌بخشد و مغفرت (بخشش) در سایه گناهان اوست. انسان در جستجوی بی‌غمی است و تنها موجودی که در این راستا تلاش می‌کند، خود انسان است. همه موجودات و حتی زمان برای او خلق شده‌اند و او در این دنیای مادی، جدای از اصل خود به سر می‌برد. شاعر به تفاوت شادی و غم اشاره می‌کند و می‌گوید انسان بر اساس عقل و درک خود می‌تواند تفاوت این دو را بفهمد. غم در واقع ناشی از راحتی و بی‌خیالی است، و برای انسان، غم و درد در حقیقت نشانه‌ای از وجود او و توانایی‌اش برای درک زندگی است. غم انسان در این جهان به نوعی تغذیه‌کننده اوست و بدون آن، شناخت و رشد او ممکن نیست.