بخش ۴ - اندر صفت مرید سنایی
سنایی غزنوی / الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
لب چو بگشاد پیر فرزانه
سایه بیرون گریخت از خانه
پیر را گفتم از سرِ تحقیق
ای ترا ملک دین جدیر و حقیق
من که با تو دمی بگفتم غم
به همه عمر ندهم آن یک دم
عمر بی دوستان نه عمر بُود
عمر بییار عمر غمر بُوَد
عمر با دوستی که او یکتاست
یک دمی را هزار ساله بهاست
دل ز بند تو خوش بُوَد به عذاب
چه عجب کز نمک خوش است کباب
جان ز روی تو در ارم باشد
دل ز تایید تو خرم باشد
چون تو در مرکز حقیقت و حدق
نیست یک پادشا به مقعد صدق
از تو صحرا حریر پوش شود
وز تو نیها شکر فروش شود
از تو باید کلید قفل وفا
سرِ صندوق صدق و دستِ صفا
از تو بیهوش جفت هوش آمد
که هیولی برهنه پوش آمد
مردم از نیک نیکخو گردد
باز چون بد بُوَد چنو گردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن Poetry از یک شاعر خوشذوق است که درباره ارزش دوستی و محبت صحبت میکند. شاعر با بیان اینکه عمر بدون دوستان و یاران، ارزشی ندارد، تأکید میکند که یک لحظه با دوستی یکتا به اندازه هزار سال ارزش دارد. او میگوید که عشق و دوستی موجب خوشحالی و آرامش قلب و جان میشود و عشق به حقیقت و صداقت را کلید وفا میداند. در پایان نیز به تغییر وضعیت انسانها به واسطهی خوبی و بدی میپردازد. کل پیام بر اهمیت دوستی و عشق در زندگی است.