بخش ۴۲ - حکایت و مثل فی لذّة الدنیا مع شدّة العقبی سنایی
سنایی غزنوی / الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
آن بنشنیدهای که در راهی
آن مخنّث چه گفت با داهی
که همی شد پی گشادِ گره
بهر بیبی به سوی زاهد ده
تا برو میوه سست شاخ شود
راه زادن برو فراخ شود
چون مخنّث بدید هندو را
زو بپرسید و او بگفت او را
گفت بگذار ترّهات خسان
شو به بیبی سلام من برسان
پس به بیبی بگوی کز ره درد
با چنین کون هلیله نتوان خورد
چون چشیدی حلاوت گادن
بکش اکنون مشقّت زادن
تو ندانستهای که خوردن کیر
ننگ و نامی ندارد اندر زیر
سگ اگر جلد بودی و فربه
بیشکاری نگرددی در دِه
غافلند از نهادِ خود مردم
هیچ ندهند دادِ خود مردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گفته میشود که یک مخنث در راه با یک مرد هندو صحبت میکند و در مورد سفر به منزل یک زاهد صحبت میکند. او از فرد هندو میپرسد که چگونه میتواند با بیبی (زنی) ارتباط برقرار کند و از او میخواهد که سلامش را به بیبی برساند. سپس به بیبی میگوید که با چنین حالتی (درد و رنج) نمیتوان زندگی را ادامه داد و اشاره میکند که خوردن برخی چیزها در زیر ننگ نیست. در نهایت، او معتقد است که مردم درک درستی از خود ندارند و حق خود را نمیدانند.