بخش ۶۴ - حکایت سنایی
سنایی غزنوی / الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گفت در وقت مرگ اسکندر
همه را خواند کهتر و مهتر
گفت اینک دو دست خود بستم
هین بگویید چیست در دستم
آن یکی گفت جوهری داری
وان دگر گفت گوهری داری
آن یکی گفت نامهٔ ملکست
وان دگر گفت خاتم ملکست
گفت نینی که جمله در غلطیت
همه راه هوس همی طلبیت
در زمان هر دو دست خود بگشاد
گفت در دست نیستم جز باد
سالی سیسد به یاد دارم من
زان همه عمر باد دارم من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در زمان مرگ اسکندر، او همه افراد را جمع کرد و از آنها خواست بگویند در دستانش چه چیزی دارد. برخی گفتند که جوهر و جواهر دارد، و برخی دیگر گفتند که نامه و خاتم پادشاهی دارد. اما اسکندر به آنها پاسخ داد که همه شما در اشتباهید و در واقع در دستش هیچ چیز جز باد نیست. او سپس یادآور شد که در طول زندگیاش تنها باد به یاد دارد، نه ثروت یا قدرت.