بخش ۱۷ - حکایت سنایی
سنایی غزنوی / الباب الثامن ذکرالسطان یستنزلالامان / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شحنهای در دهی شبی سرمست
پای مرغ معلّمی بشکست
روز دیگر معلّم بیدین
پیش بت رفت تا کند نفرین
وین سخن گشت منتشر در ده
باز گفتند این سخن کِه و مِه
برد صاحب خبر به نوشروان
قصّهٔ مرغ و شحنه و رُهبان
کس فرستاد از آنِ خویش به راه
تا بیاورد هردو را برِ شاه
بار داد و به جای خود بنشست
دل و جان اندرین سخن پیوست
هردو را پیش خواند و مرغ بخواست
شحنه را گفت اگر نگویی راست
گنه مرغ بیزبان ز چه بود
من برآرم ز روزگار تو دود
آنکه جان دارد و زبانش نیست
تو چه دانی که رنج جانش نیست
بشنو از من تو این سخن به درست
هان و هان تا نگیری این را سست
آن یکی پای او چو پای تو بود
ایزد از من شود بدان خشنود
که کنم پای تو چو پایش خُرد
خون شحنه به تن درون بفسرد
گرز انداخت ناگهان از دست
شحنه را هر دو پای خُرد شکست
برگرفتند شحنه را از جای
در سرِ دست خویش کرده دو پای
شد معلم خجل ز کردهٔ خویش
از خجالت فکند سر در پیش
از مکافات زی جزا پرداخت
راهب شور بخت را بنواخت
عوض مرغ برهای دادش
بر معلّم پدید شد دادش
تا قیامت ز عدل نوشروان
یاد از آن آورند پیر و جوان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
داستان دربارهی معلمی است که در دهی در اثر مستی پای مرغی را میشکند. معلم بیدین تصمیم میگیرد به بت بعبادت برود و نفرینی کند. این موضوع در ده منتشر میشود و به فرمانروای زمان، نوشروان، میرسد. او از معلم و شحنه (پیشکار) دعوت میکند تا دلیل ماجرا را بیان کنند. شحنه از معلم میخواهد تا حقیقت را بگوید و از ظلمی که بر مرغ رفته است، شکایت میکند. نتیجهی داستان این است که شحنه به دلیل ستمش، دچار عذاب میشود و معلم نیز خجالتزده از کار خود میشود. در نهایت، نوشروان به زبان عدالت یاد میشود و عواقب اعمال هر کس را در نظر میگیرد.