بخش ۲۳ - حکایت سنایی
سنایی غزنوی / الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
آن شنیدی که مرغکی در شخ
دید در زیر ریگ پنهان فخ
گفت تو کیستی چنین بد حال
گفت هستم ستودهٔ ابدال
چیست این زه که بر میان داری
به چه معنی همی نهان داری
گفت این زه نگاهدار من است
در بد و نیک نیک یار من است
من میان بسته بهر طاعت را
گوشه بگزیدهام قناعت را
گفت این گندم از برای چراست
در میان دو چیز از چپ و راست
گفت هستم به قوت حاجتمند
هست حیوان به قوت اندر بند
راتبم گندمیست هر روزی
از یکی پارسای دلسوزی
هیچ بازت ندارم ار بخوری
راتب روز من اگر ببری
سر فرو کرد و گندمک برکند
حلقش از حلقها بماند به بند
مرغ گفتا که من شدم باری
مفتادت چو من خریداری
هیچ فاسق مرا ز راه نبرد
زاهدی کرد گردنم را خرد
به خدایم فریفت مکّاری
این چنین نابکار غدّاری
هرکه او بهر لقمه شد پویان
زود مانند من شود بیجان
کردهام اختیار غفلت و جهل
زین چنین عالمی پر از نااهل
من وفایی ندیدهام ز خسان
گر تو دیدی سلام من برسان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، مرغی در شاخ درختی به گندمی پنهان زیر ریگ برخورد میکند و با آن گندم گفتگو میکند. گندم به مرغ میگوید که من برای خوراک و زندگیام نیازمندم و به من زاهدی دلسوز کمک میکند. اما مرغ به او هشدار میدهد که این وابستگی به غذا و روزی میتواند باعث بیعملی و غفلت شود. او تجربه کرده که زاهدان و افرادی که به دنبال لقمه هستند، ممکن است انسانها را فریب دهند و باعث تباهیشان شوند. در نهایت، مرغ از غفلت و نااهلی جامعه سخن میگوید و از دیگران میخواهد که حس احترام و سلام او را منتقل کنند.