نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۵ - فی قدوم الخضر سنایی

سنایی غزنوی / طریق التحقیق / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دوش چون شاهد جهان افروز

زلف شب برگرفت از رخ روز

من چو عنقا نهفته روی از خلق

شسته حرفِ ریا ز تختهٔ زرق

گاهی اندر فنا بقا جستم

درد را زان جهت دوا جستم

گاه سر بر در عدم زده‌ام

در ره نیستی قدم زده‌ام

به وثاقم درآمد از ناگاه

خضر پیغمبر آن ولی الله

گفت ای عندلیب، گلشن کن‌

طوطی خوش نوای نغز سخن

تا کی این عاجزی و حیرانی

اندرین تنگنای ظلمانی

چونکه بر تافتی ز دعوی روی

خیز و آب حیات معنی جوی

تا ازین ظلمتت نجات بود

در جهان بقا حیات بود

در مضیق جهان توقف چیست‌؟

این همه غصه و تاسف چیست‌؟

نه چو یعقوب‌ گم شدت فرزند

که بریدی ز خرّمی پیوند

گفت خضرم ز راه غمخواری

کای فرو مانده در گرفتاری‌

بیت احزان چه جای توست بگو

مصر عشق از برای توست بجو

خیز و بیرون خرام ازین مسکن

رخت خود زین وطن برون افکن

کاندرین خطّهٔ خراب‌آباد

نشود خود دل خراب، آباد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تصورات عرفانی و جستجوی حقیقت اشاره دارد. شاعر از حالات درونی خود سخن می‌گوید و به احساس بی‌هویتی و حیرت خود در جهان اشاره می‌کند. او در جستجوی زندگی و حقیقت از مشکلات و محدودیت‌های دنیایی فرار می‌کند و به عشق و نجات می‌اندیشد. در این مسیر، شخصیت خضر به او خطاب می‌کند و او را به جستجوی حقیقت و رهایی از غم و اندوه دعوت می‌کند. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که در این دنیا هیچ چیزی ارزش توقف ندارد و باید به سمت عشق و زندگی حقیقی حرکت کند.