نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۹ - در شکایت احوال سنایی

سنایی غزنوی / طریق التحقیق / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

نیستم اندرین سرای مجاز

طاقت بار و قوّت پرواز

نه غم این طرف توانم خورد

نه بدان شهر ره توانم برد

پس همان به که گوشه‌ای گیرم

تن زنم گر زیم و گر میرم

به حوادث رضا دهم شاید

چه کنم آنچنانکه پیش آید

بروم باهنر همی سازم

وز هنر بر فلک سرافرازم

به خدایی‌ که پاک و بی عیب است

واهب العقل و عالم الغیب است

که مرا اندرین سرای هوس

جز هنر نیست یار و مونس‌ کس

هنرم هست لیک دولت نیست

در هنر هیچ بوی راحت نیست

باهنر کاش دولتم بودی

تا غم و غصه‌ام نفرسودی

هست معلوم عالم و جاهل

که در این روزگار بی‌حاصل،

منصب آل را بویه شور انگیخت

نان‌ کسی خورد‌ که آبرو‌ی بریخت

من نه آنم که شور انگیزم

آبرو را برای نان ریزم

همّتم هست گرچه نانم نیست

سخن فحش بر زبانم نیست

تا ابد بینوا بخواهم ماند

فحش و بد بر زبان نخواهم راند

بخت من زان چنین نژند افتاد

که مرا همّت بلند افتاد

نه خطا گفتم و غلط کردم

‌حشو بود این‌ گهر که من سفتم

من در این غصه جان همی‌کاهم

منصب این جهان نمی‌خواهم

عزّت آن جهان همی‌باید

گر ذلیلم در این جهان شاید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساس ناامیدی و ناتوانی خود را در رویارویی با زندگی و حوادث آن بیان می‌کند. او از ناتوانی در دستیابی به موفقیت و خوشحالی رنج می‌برد و دریافته که در این دنیای مادی، جز هنر چیزی ندارد که با آن پایدار بماند. شاعر به این نتیجه می‌رسد که در این دنیا، جایگاه و منصبی براش نیست و به دنبال عزت و آرامش در زندگی بعد از مرگ است. او با وجود مشکلات، بر اصول خود پا برجا می‌ماند و از فحش و بی‌احترامی دوری می‌کند. در نهایت، او حس می‌کند که سرنوشتش به گونه‌ای رقم خورده که همواره در رنج خواهد بود، اما به این وضعیت راضی است و تنها به هنر خود دلخوش است.