شمارهٔ ۱۰۶ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که یک نفس از وصل یار سیری نیست
زبوسه صبر نه واز کنار سیری نیست
ازآن گلی که ز رنگش خجل شود لاله
چو عندلیب مرا از بهار سیری نیست
اگر جهان همه پر گل کنند رنگ برنگ
مرا زدیدن آن لاله زار سیری نیست
درخت حسن گلی ماه رو ببار آورد
چو نحلم ازگل آن شاخسار سیری نیست
گرم چو عود بسوزند برسر آتش
مرا از آن شکر آبدار سیری نیست
بدست دشمنی ار بر سرم زند شمشیر
مرا زدوستی آن نگار سیری نیست
جماعتی که چومن منصفند می گویند
که یار را چه عجب گر زیار سیری نیست
گرم چو گوی نهد اسب یار برسر پای
مرا از آن شه چابک سوار سیری نیست
مرا زدوست اگر مرده باشم اندرخاک
بگویم ونشوم شرمسار، سیری نیست
بخورد دهر بسی همچو سیف فرغانی
هنوز در شکم روزگار سیری نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و شوق عمیق شاعر به محبوبش است. شاعر از حس سیری و خستگی در محبت سخن میگوید و میگوید که هرگز از وصال یار خسته نمیشود، حتی اگر در دنیا همه چیز زیبا و دلنشین باشد. او به زیبایی گلها، درختان و محبت اشاره میکند و بیان میکند که عشق او فراتر از تجربههای مادی و ظاهری است. حتی اگر مشکلات و دشمنیها در زندگیاش وجود داشته باشد، عشق به محبوب او را از هر چیزی شادتر میسازد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که عشق او بیپایان و مداوم است و در تمامی شرایط، از محبتش سیر نخواهد شد.