نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۳ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در کوی عشق هرکه چومن سیم وزر نداشت

هرگز درخت عشرت او برگ وبر نداشت

بسیار حلقه بردر وصل بتان زدیم

دیدیم هم کلید به جز سیم وزر نداشت

گفتم بکوی حیله زمانی فرو شوم

رفتم سرای وصل درآن کوی در نداشت

ای پادشاه حسن که همچون من فقیر

سلطان سزای افسر عشق تو سر نداشت

هرکس که آفتاب رخت دید ناگهان

هرگز چو سایه روی خود ازخاک برنداشت

گویی سپاه عشق تو چون بردلم گذشت

بگذشت ازین خرابه که جای دگر نداشت

خود راچو شمع بر سر کویت بسوختم

اندر شب فراق که گویی سحر نداشت

چون صبح وصل دم زد وخورشید رو نمود

این طالب مشاهده چشم نظر نداشت

آن مدعی بخنده نبیند جمال وصل

کو چشم در فراق تو از گریه تر نداشت

گرد در تو در طیرانست روز و شب

مرغ دل ارچه لایق آن اوج پرنداشت

گر تیغ بر سرش زنی آگاه نیست سیف

هر کو زخود خبیر شد ازخود خبر نداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و فراق است. شاعر بیان می‌کند که در دنیای عشق، کسانی که ثروتی ندارند، از شادی و سرور دور هستند. او از یادآوری تلاش‌های خود برای وصال محبوب سخن می‌گوید و می‌گوید که به رغم تمام کوشش‌ها و زحمت‌ها، نتوانسته به آن دست یابد. شاعر همچنین به زیبایی پادشاهی که شایسته عشق است اشاره دارد و می‌گوید که او در این صحنه بی‌نظیر و غم‌انگیز احساس تنهایی می‌کند. او توصیف می‌کند که هنگام جدایی از محبوبش، مانند شمعی در دل شب سوخته است و برای دیدن محبوبش در صبح وصال می‌داند که این آرزو، محقق نخواهد شد. او در نهایت بیان می‌کند که عشق او بی‌نهایت و دردآور است و هر کس که به‌سختی خود را از این عشق آگاه کند، در واقع از حقیقت خود بی‌خبر است.