شمارهٔ ۱۱۵ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
زنده دل نبود کسی کو ذوق درویشان نداشت
جان ندارد زنده یی کو حالت ایشان نداشت
مرد همچون گل اگر از رنگ باشد مایه دار
رنگ سودش کی کند چون بوی درویشان نداشت
ای بسا درویش زنده دل که در دنیای دون
خفت بر خاک وز خاکش گرد بر دامان نداشت
اهل دنیا چون شترمرغند (و) درویش اندرو
بلبل قدسیست، الفت با شترمرغان نداشت
هرکه از شور آب فقرش کام جان شیرین نشد
غیر زهر اندر نواله غیر خون برخوان نداشت
بس سیه کاسه است دنیا گرد خوان او مگرد
کو نمک در شوربا و چاشنی در نان نداشت
پادشاهی فقر و هر کو آن ندانست این نگفت
کامرانی عشق و آن کو این نورزید آن نداشت
پادشاهانت چه قصد ملک درویشی کنند
با همه شمشیرزن کین مملکت سلطان نداشت
هرکرا از درد عشق دوست دل بیمار نیست
همچو عیسی مرده را گر روح بخشد جان نداشت
باش تا فردا ببینی خواجه در مضمار حشر
همچو خر در گل، که اسبی بهر این میدان نداشت
بی کمال قوت عشق ای بسی لاحول گوی
کو چو شیطان ماند و انسان بودنش امکان نداشت
ای بسا زنده که خود را کس شمرد و چون بمرد
در کفن سگ شد که اندر پیرهن انسان نداشت
سیف فرغانی برای طعمه طفلان راه
مادر طبع کسی این شیر در پستان نداشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به توصیف حال درویشان و شرایط دنیا پرداخته است. او میگوید که هیچ کس زندهدل نیست که حال و هوای درویشان را درک کند و انسانی که از رنگ و مادیات پر شده، نمیتواند بوی حقیقی عشق را احساس کند. شاعر به نوعی به انتقاد از دنیای مادی و superficial میپردازد و اشاره میکند که درویشان، با وجود زندگی در دنیای دون، دارای دل زنده و شور و عشق هستند. او همچنین به مظاهر زندگی اشاره میکند که بسیاری از افراد در جستجوی مال و مقام هستند، در حالی که تمام خوشبختی درک عشق و کمال روحی است. دنیا را به جایی تشبیه میکند که در آن زرق و برق و قدرت، ارزش واقعی را ندارد و در آخر، به سرنوشت انسانها اشاره میکند که بدون عشق و معرفت، به زندگی بیارزشی دچار میشوند. در نهایت، به فلسفه فقر و عشق اشاره دارد و تأکید میکند که حقیقیترین ارزشها در درون انسانها نهفته است.