نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۲ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

عشق تو عالم دل جمله بیکبار گرفت

بختیار اوست برما که ترا یار گرفت

من اسیر خود واز عشق جهانی بیخود

من درین ظلمت وعالم همه انوار گرفت

وقت آنست که از روزن ما در تابد

آفتابی که شعاعش در ودیوار گرفت

بلبل از غلغل مستانه خود بی خبرست

که گل از باغ بشهر آمد و بازار گرفت

دوست در روز نهان نیست چو آتش در شب

لیک نورش ره ادراک بر ابصار گرفت

باغ وصل تو که هجران چو سر دیوارش

از پی حفظ گل وصل تو در خار گرفت

هست ملکی که سلاطین جهاندار آنرا

نتوانند بشمشیر گهر دار گرفت

حسن تو یوسفی و عشق تو روح القدسی است

که ازو مریم اندیشه من بار گرفت

دل خود را پس ازین قلب نخوانم چو زعشق

مهر همچون درم وسکه چو دینار گرفت

دوست چون روی بغمخواری من کرد مرا

چه غم ار پشت زمین دشمن (خون) خوار گرفت

سیف فرغانی اگر نیز مرا قدح کند

عیب او هم نکنم نیست بر اغیار گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و دلدادگی سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که عشقش به معشوقش تمام وجودش را در بر گرفته و او را از خود بیخود کرده است. این عشق چنان قدرتمند است که نور آن به تاریکی‌ها نفوذ کرده و آن را روشن می‌کند. شاعر به زیبایی معشوق اشاره دارد و می‌گوید که این زیبایی و عشق چون روح‌القدس برای اوست و او را به افکار مثبت هدایت می‌کند. همچنین، او از غم و اندوه ناشی از جدایی سخن می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که حتی در سختی‌ها و دشواری‌ها، عشق توانایی دلگرمی و امید به او می‌بخشد. در نهایت، شاعر بر وفاداری و عذرخواهی از معشوق تأکید می‌کند و عشق را بالاتر از هرگونه مشکل و دشمنی می‌داند.