شمارهٔ ۱۱۸ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
منم آن کس که عشق یارم کشت
زنده گشتم چوآن نگارم کشت
گنج وصلش طلب همی کردم
سنگ بر سر زدوچو مارم کشت
من بی آب رستم از آتش
چون ببادی چراغ وارم کشت
با سلیمان چه پنجه یارم کرد
من که موری همی نیارم کشت
هر شبی طول عمر او خواهم
گرچه روزی هزار بارم کشت
عاشقان جمله کشتگان غمند
منم آنکس که غم گسارم کشت
گرچه بشنود ناله زارم
دوست رحمت نکرد وزارم کشت
قوس ابروش صید دل می کرد
زد یکی تیر ودر شکارم کشت
زنده وصل می کند امسال
آنکه از هجر خویش پارم کشت
این گلستان زباغ وصل مرا
گل کنون می دهد که خارم کشت
من مرده چو سیف فرغانی
زنده اکنون شدم که یارم کشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد ناشی از آن است. شاعر احساس میکند که عشق یارش او را کشته و او با وجود مردن، زنده شده است. او در طلب وصال معشوقش است و میگوید که عشقش مانند سنگ بر سرش فرود میآید. شاعر خودش را از آتش میداند که بدون آب در حال سوختن است و همچنین به تنهایی و غم خود اشاره میکند. او از نالههایش سخن میگوید و تأکید دارد که علیرغم درد و رنج، عاشق واقعی است و همچنان عاشقانه در جستجوی وصال است. تصویرسازیهایی از تیراندازی عشق و گل و خار نیز در شعر وجود دارد که نشاندهنده تضاد بین زیبایی و درد است. در نهایت، شاعر با اشاره به حالتی از مرگ و زندگی دوباره، عشق را نیروی زندهکنندهای میداند که او را دوباره در مسیر وجود آورده است.