شمارهٔ ۱۱۶ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
در آن زمان که دلم میل با جمالی داشت
نبود بی خبر از سر عشق و حالی داشت
زلطف معنی حسن ورا کمالی بود
زعشق صورت حال رهی جمالی داشت
زکان لطفش گویی برو فشانده بود
هرآن جواهر مخزون که حق تعالی داشت
بعون طالع سعد آسمان همت من
ز روی او مه و از ابروش هلالی داشت
چو صفحهای رخش روی روزگار رهی
زعشق چهره او دلفریب خالی داشت
چو ذره بودم وبا آفتاب قربم بود
ستاره بودم و با ماه اتصالی داشت
اگر وصال همی خواست درزمان می یافت
ورانبساط همی کرد دل مجالی داشت
زحال دل چو بگفتم بجان جوابم داد
که درمشاهده من بودم او خیالی داشت
مثال جان من آن روز همچو ریحان بود
که درسراچه قرب از بدن سفالی داشت
جمال دوست زهر پرده جلوه خود کرد
کسی ندید که اهلیت وصالی داشت
درآن دیار که یوسف رخی پدید آمد
خرید و سود کند هر کسی که مالی داشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره longing و آرزوی عشق الهی و زیبایی است. شاعر از حالتی میگوید که در آن به دنبال جمال و محبت معشوق خود میباشد. او توصیف میکند که زیبایی معشوقش به گونهای است که مانند جواهراتی مخفی از خداوند میدرخشد و در دل او تأثیر عمیقی گذاشته است. شاعر به گوشهای از عشق و وصال اشاره میکند و میگوید که در این دنیا، هر کسی که جانی داشته و مال و وزنهای در محبت معشوق داشته باشد، به سعادت و آرامش خواهد رسید. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که جمال و زیبایی معشوقش فراتر از آن است که کسی بتواند آن را بهطور کامل درک کند.