نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۴ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

جانم از عشقت پریشانی گرفت

کارم از هجر تو ویرانی گرفت

وصل تو دشوار یابد چون منی

مملکت نتوان بآسانی گرفت

گر سعادت یار باشد بنده را

سهل باشد ملک و سلطانی گرفت

دست در زلفت بنادانی زدم

مار را کودک بنادانی گرفت

دوست بی همت نگردد ملک کس

ملک بی شمشیر نتوانی گرفت

حسن رویت ای صنم آفاق را

راست چون دین مسلمانی گرفت

بر سر بالین عشاقت بشب

خواب چون بلبل سحرخوانی گرفت

گفتمت کامم بده، گفتی بطنز

من بدادم گر تو بتوانی گرفت

در بهای وصل اگر جان میخوهی

راضیم چون نرخش ارزانی گرفت

اینچنین ملکی که سلطان را نبود

چون تواند سیف فرغانی گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و جدایی صحبت می‌کند. شاعر از پریشانی و ویرانی که از دوری معشوقش به او دست داده، می‌گوید و بیان می‌کند که وصال معشوق برای او بسیار دشوار شده است. او معتقد است که اگر سعادت و خوشبختی یار باشد، دستیابی به قدرت و سلطنت آسان خواهد بود. همچنین، شاعر به زیبایی معشوقش اشاره می‌کند و می‌گوید که زیبایی او به اندازه‌ای است که مانند دین مسلمانی ارزشمند است. او در انتها به مسأله عشق و فداکاری اشاره می‌کند و می‌خواهد که اگر جانش در بهای وصال به معشوق داده شود، راضی است.