شمارهٔ ۱۲۶ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
زهی جهان شده روشن بآفتاب جمالت
کسی بچشم سرو سر ندیده روی مثالت
بقول راست چو مطرب سحرگهان ببسیطی
بگوید از غزل من نشید وصف جمالت
چو دست مرتعش آن دم زمین بلرزه درآید
ز پای وجد که کوبند مردم از سر حالت
تو نقل مجلس مستان عشق خویشی ازیرا
چو پسته یی بدهان (و) چو شکری بمقالت
جریح تیغ غمت را حیات درد دل آمد
که عشق راحت جانش بمرگ کرد حوالت
چو عشق ملک بگیرد سپاه طبع بمیرد
که عادلان ننشانند دزد را بایالت
درت مقید دیوار هر دو کون نباشد
ز هفت پرده برونست آستان جلالت
بعقل کس نتوانست ره بسوی تو بردن
سها نکرد کسی را بآفتاب دلالت
تو شاه ملک جمالی و دل پیاده راهت
که جان بعشق رخ تو بداد و برد خجالت
مکن بآتش هجران دگر عذاب کسی را
که همچو آیت رحمت بسی گرفت بفالت
اگر چه انده عشقت بجان خریدم لیکن
زیان نکرد و مصونست بیع ما ز اقالت
حیات رخت اقامت بر اسب رحلت بستی
اگر عنان نگرفتی مرا امیذ وصالت
چو نیست ذکر تو عادت چو نیست کار تو پیشه
حدیث جمله فسونست و شغل جمله بطالت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به وصف زیبایی و جذبه معشوق میپردازد و تأثیر آن بر دل و جان عاشق را به تصویر میکشد. او میگوید که جهان به خاطر جمال معشوق روشن شده و هیچکس مانند او را دیده است. این زیبایی باعث شور و شوق در دل مستان عشق میشود و درد عشق را که به مرگ میانجامد، توصیف میکند. شاعر در ادامه به نظام عشق و زیبایی اشاره میکند و میگوید که عشق او را به مرگ و زندگی در عشق مشغول کرده است. معشوق همچون آیتی از رحمت است و نمیخواهد کسی در عذاب جدایی باشد. نهایتاً، شاعر بر این نکته تأکید میکند که عشق او هیچ ضرری ندارد و زندگیاش وابسته به وصال معشوق است.