شمارهٔ ۱۳۰ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای مه و خور بروی تو محتاج
بر سر چرخ خاک پای تو تاج
چه کنم وصف تو که مستغنیست
مه ز گلگونه گل ز اسپیداج
هرکه جویای تو بود همه روز
همه شبهای او بود معراج
پادشاهان که زر همی بخشند
بگدایان کوی تو محتاج
ندهد عاشق تو دل بکسی
بکسی چون دهد خلیفه خراج
عیب نبود تصلف از عاشق
کفر نبود اناالحق از حلاج
عشق را باک نیست از خون ریز
ترک را رحم نیست در تاراج
چاره با عشق نیست جز تسلیم
خوف جانست با ملوک لجاج
دل نیاید بتنگ از غم عشق
کعبه ویران نگردد از حجاج
دل بتو داد سیف فرغانی
از نمد پاره دوخت بر دیباج
سخن اهل ذوق می گوید
بانگ بلبل همی کند دراج
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و نیاز به محبوب است. شاعر به زیبایی محبوبش اشاره میکند و نشان میدهد که همه چیز در عالم به او وابسته است. او میگوید که عشق واقعی انسان را از دنیا بینیاز میکند و پادشاهان نیز محتاج لطف محبوبند. عشق، از نظر شاعر، بیقید و شرط است و توسل به عشق الزامی است، حتی اگر به قیمت قربانیدادن باشد. در نهایت، شاعر به احساسات عاشقانه و عمق عشق اشاره میکند و میگوید که دل عاشق تسلیم این عشق میشود، بدون هیچ گونه ترسی از عواقب آن.