شمارهٔ ۱۳۶ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
زکوی دوست بادی بر من افتاد
چه بادست این که رحمتها بروباد
بمن آورد از آن دلبر پیامی
چنان شیرین که شوری در من افتاد
بدو گفتم اگر آنجا روی باز
دل غمگین ما را شادکن شاد
بگویش بی تو او را نیم جانیست
وگر در دست بودی می فرستاد
دل چون مومش از مهرت جدا نیست
چو نقش از خاتم و جوهر ز پولاد
وگر آن آب اینجامی نیاید
برو این خاک را آنجا بر ای باد
که یاد بی فراموشیست اینجا
وزآن جانب فراموشیست بی یاد
چو جان او دل شهری خرابست
ز جور هجرت ای سلطان بی داد
نگویم کز پری زادی ولیکن
بدین خوبی نباشد آدمی زاد
اگر چشمت بغمزه دل همی برد
لب لعلت ببوسه جان همی داد
مرا شیرینی تو کشته وتو
چو خسرو شادمان از مرگ فرهاد
بسوی کوی عشقت عاشقان را
ز خود رفتن رهست و بیخودی زاد
بیاد سیف فرغانی بسی کرد
دل غمگین خود را خرم آباد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از بادی که از جانب محبوبش وزیده و پیام شیرینی که او برایش فرستاده سخن میگوید. این پیام چنان شگفتانگیز است که دل شاعر را شاد میکند. او از محبوب خود میخواهد که اگر به او دسترسی داشت، دل غمگینش را شاد کند، چرا که بدون او زندگی نمیکند. شاعر به شدت به محبوبش وابسته است و میگوید که دلش مانند موم به محبت او چسبیده است. او همچنین از درد هجرت و دوری از محبوبش میگوید و دلش را خراب توصیف میکند. در نهایت، شاعر با یادآوری از عشق و yearning برای محبوبش، دل غمگین خود را به شادی و خرمی فرا میخواند.