شمارهٔ ۱۶۰ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تویی که زلف و رخت رو بکفر و دین دارد
که هر دوتا با بد رنگ آن و این دارد
کسی که نقش رخ و زلف تست در دل او
موحدیست که در سینه کفر و دین دارد
حدیث زلف تو بسیار گفتم و چکنم
مرا غم تو پریشان سخن چنین دارد
چه دلبری تو که نازاده مریم حسنت
هزار عیسی گویا در آستین دارد
بزیر سایه زلف از قفات می تابد
همان شعاع که خورشید در جبین دارد
چو آفتاب رخت دید آسمان می خواست
که همچو سایه تراروی بر زمین دارد
خط تو سلسله از مشک بر قمر بندد
لب تو پای مگس را در انگبین دارد
بتلخ گویی آن لب شکایت از که کنم
چو بخت شورمنش هر زمان برین دارد
بغمزه ریخته ای خون سیف فرغانی
مگر که چشم تو از مردمی همین دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقهاش اشاره میکند. او میگوید معشوقهاش زلف و چهرهای دارد که نه تنها برای او بلکه برای همه کس زیبایی ایجاد کرده و در دلها اثر گذاشته است. شاعر بیان میکند که عشق و غم او، او را به سخن گفتن درباره زیباییهای معشوقه واداشته و او چگونه تحت تأثیر ناز و دلربایی او قرار دارد. در توصیفاتش از زلف و رخسار معشوقه، او به تاثیرات عمیق و شکوه این زیبایی بر روی آسمان و زمین و حتی بر سایر موجودات اشاره میکند. در پایان، شاعر از احساساتش درباره این عشق و غم ناشی از آن سخن میگوید و به نوعی به درد و رنجی که از این عشق میکشد، اشاره میکند.