شمارهٔ ۱۷۹ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هرآن نسیم که ازکوی یار برخیزد
زبوی اودل وجان را خمار برخیزد
دهند گردن تسلیم سروران جهان
بهر قلاده که از زلف یار برخیزد
اسیر عشق برند از قبیلهای عرب
چو چشم هندوی تو ترکوار برخیزد
اگر زحسنش مرخلق را خبر باشد
هزار عاشقش ازهر دیار برخیزد
چواو بدلبری اندر میانه بنشیند
هزار دلشده ازهر کنار برخیزد
بروز حشر ببینی که کشته شوقش
زخوابگاه عدم صد هزار برخیزد
میان حسن و رخش ازخطش غباری هست
چو چاره تا زمیان این غبار برخیزد
چو بافراقش بنشست سیف فرغانی
بود که ازره وصل انتظار برخیزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عظمت عشق و زیبایی میپردازد. شاعر بیان میکند که هر نسیم و بویی که از محبوب بوزد، دل و جان را سرشار از شوق میکند. تسلیم سروران جهان میشوند و عشق در قبیلههای عرب نفوذ میکند. اگر مردم از زیباییهای محبوب آگاه شوند، هزاران عاشق از هر جا به سمت او میآیند. چشمهای محبوب مانند جواهری درخشان است که دلها را به خود جذب میکند. در روز قیامت، کشتهشدگان عشق او از گورها برمیخیزند. در نهایت، شاعر به غباری اشاره میکند که بین زیبایی و رویکرد محبوب وجود دارد و انتظار دارد تا رفع این غبار صورت گیرد و از درد فراق محبوب رهایی یابد.