شمارهٔ ۱۸۱ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ملکست وصل تو بچو من کس کجا رسد
واین مملکت کجا بمن بینوا رسد
وصل ترا توانگر و درویش طالبند
وین کار دولتست کنون تا کرا رسد
در موکب سکندر بودند خلق واو
زآن بی خبر که خضر بآب بقا رسد
شاهان عصر از در من نان خوهند اگر
از خوان تو نواله بچون من گدا رسد
هر چند هست سایه لطف تو خلق را
چون آفتاب کو همه کس را فرا رسد
با بنده لایق کرم خویش جود کن
پیدا بود که همت او تا کجا رسد
رخ همچو ماه زرد شود آفتاب را
گرنه زروی تو مددش در قفا رسد
عاشق چو در ره تو قدم زد بدست لطف
تاج کرم بهر (سر) مویش جدا رسد
آن کس منم که در عوض یک نظر زتو
راضی نیم که ملک دو عالم مرا رسد
عاقل زغم گریزد ودیوانه وار ما
شادی کنیم اگر غم عشقت بما رسد
وصل تو منتهاست (که) عاشق درین طریق
از سد ره بگذرد چو بدین منتها رسد
ای محنت تو دولت صاحب دلان شده
نعمت بود گر از تو بعاشق بلا رسد
چندانکه سیف هست همین گوید ای نگار
جانا حدیث عشق تو گویی کجا رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل، شاعر به عشق و آرزوی وصال معشوق میپردازد. او بیان میکند که در این دنیا، هیچ چیز برایش ارزشمندتر از ارتباط با معشوق نیست و رسیدن به عشق خود را هدف اصلی میداند. شاعر به مشکلات و سختیهایی که در این راه وجود دارد اشاره میکند و به اشتیاق خود برای دیدار معشوق و دریافت محبت او تأکید میورزد. او همچنین میگوید که در برابر محبت معشوق، هیچ چیز دیگری برایش مهم نیست و حتی حاضر است که رنج و محنت عشق را تحمل کند. این ابیات نمادی از عشق عمیق و فداکاری در مسیر وصال معشوق هستند.