شمارهٔ ۲۰ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای نبرده وصل تو روزی به مهمانی مرا
هیچت افتد کز فراق خویش برهانی مرا؟
در هلاک من چو هجرانت سبکدستی نکرد
بر درت از بهر وصل است این گرانجانی مرا
من به پای جست و جوی از بهر تو برخاستم
لطف باشد گر بگیری دست و بنشانی مرا
تو اگر آیی و گرنه من ترا خوانم مدام
من چو نامه تا نمیآیم نمیخوانی مرا
هر بهاری پیش ازین مانند بلبل در خزان
برنمیآمد نفس از بیگلستانی مرا
میزنم بر بوی تو اکنون نوا چون عندلیب
کاش بشکفتی گلی زین بلبلالحانی مرا
من به آب صبر ازین گل شسته بودم پای روح
دست دل انداخت اندر ورطهٔ جانی مرا
من چراغ مردهام تو مجلسافروزی چو شمع
بر دهانم نه لبی تا زنده گردانی مرا
آفتابی در شرف من همچو ماهم در خسوف
روشنایی نیست بی آن روی نورانی مرا
از جهان بیزار گشتم چون بدیدم کوی دوست
از عمارت کی کشد خاطر به ویرانی مرا
واله و حیران تو من بنده تنها نیستم
خود کجا باشد به استقلال سلطانی مرا
در فراخای جهان از ازدحام عاشقان
جای جولانی نماند از تنگ میدانی مرا
ای ز صحت بی تو رنجوری، به راحت کن بدل
زحمتی کاندر ره است از سیف فرغانی مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به عواطف عاشقانه و درد فراق اشاره دارد. شاعر در مضامین غزل از حال پریشان خود به خاطر دوری معشوق سخن میگوید و احساس ناامیدی و بیقراری را در حضور و غیبت او بیان میکند. او از کام دلتنگی و آرزوی وصال میگوید و به حسرت ایام خوشی که در کنار معشوق بوده اند، میپردازد. شاعر با تصویرسازیهایی از زیباییهای بهار و گل، حال خویش را توصیف میکند و به ناتوانی خود در برابر عشق اعتراف میکند. در نهایت، او از درد جدایی و نیاز به حضور دوست و معشوقش سخن میگوید و خواستار تسکین درد فراق است.