نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۱ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

آه درد مرا دوا که کند

چاره کارم ای خدا که کند

چون مرا دردمند هجرش کرد

غیر وصلش مرا دوا که کند

از خدا وصل اوست حاجت من

حاجت من جز او روا که کند

من بدست آورم وصالش لیک

ملک عالم بمن رها که کند

دادن دل بدو صواب نبود

درجهان جز من این خطا که کند

لایقست اوبهر وفا که کنم

راضیم من بهر جفا که کند

دی مرا دید داد دشنامی

اینچنین لطف دوست باکه کند

ای توانگر بحسن غیر ازتو

جود با همچو من گدا که کند

وصل تو دولتیست تا که برد

ذکر تو طاعتیست تا که کند

جان بمرگ ار زتن جدا گردد

مهرت از جان من جدا که کند

سیف فرغانی از سر این کوی

چون تو رفتی حدیث ما که کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی درد فراق و longing (دلتنگی) از معشوق است. شاعر از خداوند می‌خواهد که دردش را درمان کند، چرا که تنها وصل معشوق می‌تواند آرامش‌بخش باشد. او به این نکته اشاره می‌کند که هیچ‌کس جز خدا نمی‌تواند حاجت او را برآورده کند و این وصال برای او بسیار ارزشمند است. او نکته‌ای را مطرح می‌کند که اگرچه دل دادن به معشوق اشتباهی بزرگ است، اما برای وفا و حتی جفا از جانب معشوق آماده است. در پایان، شاعر از حسرت بر جدایی و از دست دادن معشوق می‌گوید و می‌پرسد که پس از رفتن معشوق، چه بر سر داستان عشقش خواهد آمد.