شمارهٔ ۲۳۱ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که همچو تو ازلب شکر فروش بود
اگر بیاد لبش می خورند نوش بود
کسی که عشق تو بروی گذر کند چون برق
چو ابر گرید و چون رعد در خروش بود
زعشق همچو تویی اضطراب من چه عجب
که آب بر سر آتش نهند جوش بود
چو دل ربودی ازابرام من ملول مشو
که درمعامله درویش سخت کوش بود
ترا بنقد روان سخن خریدارم
ازآنکه شاعر مفلس سخن فروش بود
بدور حسن تو گویم سخن چو قاعده نیست
که عندلیب بایام گل خموش بود
بنزد تو سخن آورد سیف فرغانی
وگرنه لایق این در کدام گوش بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از زیبایی و جذابیت معشوق میگوید و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او به طور ضمنی اشاره میکند که عشق و جاذبه معشوق حتی میتواند باعث ناراحتی و آشفتگی او شود. شاعر از وضعیت خود در عشق میگوید و اینکه چگونه عشق به معشوقش، او را دچار اضطراب و ناآرامی کرده است. همچنین، او به عدم توانایی دیگران در درک و وصف زیبایی معشوقش اشاره میکند و میگوید که برای بیان این احساسات، کلمات کافی نیستند. در نهایت، شاعر با ذکر نام سیف فرغانی، بر اهمیت و ارزش عشق و زیبایی مورد نظر خود تأکید میکند.