شمارهٔ ۲۳۷ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دوشم اسباب عیش نیکو بود
خلوتم با نگار دلجو بود
اندران خلوت بهشت آیین
غیر من هرچه بود نیکو بود
با دلارام من مرا تا روز
سینه بر سینه روی بر رو بود
سخنش چاشنی شکر داشت
دهنش پسته سخن گو بود
نکنی باور ار ترا گویم
که چه سیمین بر و سمن بو بود
بود در دست شاه چون چوگان
آنکه در پای اسب چون گو بود
آسیای مراد را همه شب
سنگ بر چرخ و آب در جو بود
من بنور جمال او خود را
چون نکو بنگریستم او بود
زنگی شب چراغ ماه بدست
پاسبان وار بر سر کو بود
دوری از دوست، سیف فرغانی
گر زتو تا تو یک سر مو بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از لحظات خوشی که با معشوق خود دارد صحبت میکند. او توصیف میکند که چگونه در خلوتی دلپذیر به سر میبرد و همه چیز به جز خود او و معشوقش زیباست. ارتباط عاشقانه آنها به قدری عمیق است که سخنان معشوق شیرین و دلنشین به نظر میرسد. شاعر زیبایی معشوق و تاثیر او بر خود را توصیف میکند، و همچنین به لحاظ احساسی و معنوی به درک و شناخت عمیقی رسیده است. در نهایت، دوری از دوست را حسرتبار میداند و به نوعی از عشق و ارتباط عمیق خود میگوید.