نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۲ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

باز دریافتن دوست مرا چون خورشید

روشن است آینه دل بدم صبح امید

تو سر از سایه خدمت مکش و بر اغیار

در فرو بند که در روز شب افتد خورشید

دل آزاد باسباب و علایق مسپار

تخت هوشنگ بضحاک مده چون جمشید

همت اندر طلب غیر پراگنده مدار

بهر زاغ سیه از دست مده باز سپید

لوح عشاق ز اغیار کجا گیرد نقش

قلم اعلی محتاج نباشد بمدید

در غم عشق گریزان دل خود را کآن هست

ظل طوبی و هوای دگران سایه بید

گر ره عشق روی زود بمقصود رسی

می از آن جام خوری مست بمانی جاوید

انتظاری برود، لیک نیاید هرگز

کس از آن مایده محروم و از آن در نومید

چنگ لطفش بنوازش چو درآید یابد

زخمه از خنجر بهرام رباب ناهید

سیف فرغانی بسیار سخن گفت و نبود

آن احادیث چو اخبار تو عالی اسنید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان جستجوی دوست و امید به دیدار او می‌پردازد. او دوست را مانند خورشیدی می‌داند که دل را روشن می‌کند و بر این نکته تأکید می‌کند که باید از وابستگی‌ها و علائق دوری کرد. حضور در کنار دیگران (اغیار) را به عنوان مانعی بر سر راه رسیدن به دوست می‌شناسد و می‌گوید که عشق واقعی نیاز به توجه خاص و ممارست دارد. شاعر به اهمیت استقلال در عشق و بی‌نیازی از تأثیر دیگران اشاره می‌کند و از غم عشق و امید به وصال صحبت می‌کند. در نهایت، او به کیفیت گفتار و یادآوری‌های خود اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که عشق واقعی وابسته به محبتی عمیق و درونی است.