شمارهٔ ۲۷۱ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای صبا لطفی بکن حالم به جانان عرضه دار
قصه درد دلم بشنو بدان جان عرضه دار
گرچه با هم نسبتی نبود نیاز و ناز را
رو نیاز من به پیش ناز جانان عرضه دار
ذکر قطره نزد آن دریای پر در تازه کن
حال ذره پیش آن خورشید تابان عرضه دار
همچو بخت و دولت ار آنجا توانی راه برد
بندگی من در آن حضرت فراوان عرضه دار
بی بهشتی کآسمان فرش وی است اندر زمین
آدم سرگشتهام حالم به رضوان عرضه دار
تا شب قدر وصال او بیابم لطف کن
آنچه بر من میرود از روز هجران عرضه دار
دردمند عشقم و درمان من دیدار اوست
تا شفا حاصل شود دردم به درمان عرضه دار
خامشی امکان ندارد بعد از این احوال من
گر بود فرصت بگو ور باشد امکان عرضه دار
بلبلم بی آن گلستان روز و شب گریان چو ابر
اشتیاق من بدان گلهای خندان عرضه دار
چون بدان یوسف رسی ذکر زلیخا بازگو
ور سلیمان را ببینی حال موران عرضه دار
در فراق یار یوسف حسن، میدانی که من
همچو یعقوبم مقیم بیت احزان عرضه دار
تحفهای از جان شیرین کردهام آنجا رسان
خدمتی چون شوق بلبل با گلستان عرضه دار
گر کسی بیداد بیند داد از سلطان خوهد
از من این قصه بدان سلطان خوبان عرضه دار
سیف فرغانی ز هجر دوست بیدادی کشید
با جهان جان بگو یعنی به سلطان عرضه دار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از «صبا» (نسیم) درخواست میکند که احوال و درد دل او را به محبوبش عرضه کند. او بیان میکند که هر چند بین او و محبوبش نسبتی نیست، اما نیازش را به ناز محبوب منتقل کند. شاعر خود را مانند قطرهای در برابر دریا و ذرهای مقابل خورشید میبیند و احساس میکند که باید بندگیاش را به محبوبش معرفی کند. او آرزو دارد تا در شب قدر، که به وصال محبوبش منجر میشود، از حال خود بگوید و دردی که از هجران میکشد را بروز دهد. او ابراز میدارد که گویی در فراق یار، همچون یعقوب در غم یوسف، دچار درد و اندوه شده و در تلاش است تا با کلماتش، عشق و شوق خود را به محبوب برساند. عشق او به محبوبش مانند عشق بلبل به گلستان است و او تمنا دارد که احوالش به سلطان خوبان، یعنی محبوبش، عرضه شود.