شمارهٔ ۲۷۵ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سوی صحرا شو دمی ای دوست با ما در بهار
چون رخ گل خوب باشد روی صحرا در بهار
ما چو بی برگیم چون بلبل ز گلبن در خزان
با نوای نیکویی دوری تو از ما در بهار
آشکارا می کنم بویی ازو رنگی ز تو
هست پنهان در برتو هست پیدا در بهار
از گل سیمین که باد از دست شاخ افشانده است
بر سر گنج است گویی سرو را پا در بهار
نرگس یعقوب دیده از گل و بلبل بدید
حسن یوسف باهم و مهر زلیخا در بهار
در دل بلبل خزان از خار ناخن زد بسی
پیش گل برمی کشد چون چنگ آوا در بهار
تا ز لاف نیکویی گل را زبان بسته شود
تو ز باغ حسن خود یک غنچه بگشا در بهار
تو نهان در خانه ای وآنگه ز من بستی رخت
روی هر گل می کند حسن آشکارا در بهار
رو مپوش از من درین موسم که از گل عندلیب
در همه وقتی شکیبا باشد الا در بهار
سیف فرغانی درین وقتت بسی ابرام کرد
باغ را از بلبل افزونست غوغا در بهار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر دعوت به شادی و زیبایی در بهار میکند و از دوستش میخواهد که به صحرا بیاید و از زیباییهای آن لذت ببرد. او به زیباییهای گلها و درختان اشاره میکند و حسرت دوری از دوست را در دل میپروراند. اینجا، بلبل به عنوان نمادی از عشق و longing حضور دارد و از غم خزان میگوید. شاعر میخواهد که دوستش خود را از پنهانکاری بیرون آورد و زیباییهایش را در برابر او نمایان کند. در نهایت، نگرانیها و غمهای فصلی را کنار گذاشته و از نشاط بهار بهرهبرداری میکند.