شمارهٔ ۲۹ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نگار من که بلب جان دهد جهانی را
ببوسه یی بخرد از تو نیم جانی را
میان وصل و فراقش ز بهر ما سخنست
دو پادشا بخصومت خورند نانی را
میان دایره روی او ز خال سیاه
که نقطه زد ز دل لاله ارغوانی را
رخان آن شه خوبان نگر مگو دیگر
دو آفتاب کجا باشد آسمانی را
چو خوان لطف شود عام از میانه مرا
مران که از مگسی چاره نیست خوانی را
بتن ز خوردن اندوه او شدم لاغر
بغم ز گوشت جدا کردم استخوانی را
برید دولت از آن حضرتم پیام آورد
خلاصه این که بگویند مر فلانی را
اگر تو کم کنی از خود منت زیاده کنم
درین معامله سودیست هر زیانی را
خطاست همچو سگ کوی هر دری بودن
چو پرده باش و ملازم شو آستانی را
ز خاکدان در ماست سیف فرغانی
ز بلبلی نبود چاره گلستانی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و بیان میکند که عشق او به قدری عمیق است که زندگی را تحت تأثیر قرار میدهد. او از جدایی و مشکلاتی که دو عاشق با آن مواجهاند سخن میگوید و میگوید که در چنین شرایطی، حتی پادشاهان هم باید در برابر یکدیگر سازش کنند. شاعر به زیبایی چهره معشوق و عمق احساساتش اشاره دارد و در نهایت تأکید میکند که در روابط واقعی و عاشقانه باید به دور از خودخواهی رفتار کرد و ارتباطی پایدار و محترمانه برقرار نمود.