شمارهٔ ۳۱ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای به دل کرده آشنایی را
برگزیده ز ما جدایی را
خوی تیز ازبرای آن نبود
که ببرند آشنایی را
در فراقت چو مرغ محبوسم
که تصور کند رهایی را
مژه در خون چو دست قصابست
بیتو مر دیده سنایی را
شمع رخساره تو میطلبم
همچو پروانه روشنایی را
آفتابی و بیتو نوری نیست
ذرهای این دل هوایی را
عندلیبم بجان همی جویم
برگ گل دفع بینوایی را
بیجمالت چو سیف فرغانی
ترک کردم سخنسرایی را
چاره کارها بجستم و دید
چاره وصل است بیشمایی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی حسرت و دلتنگی شاعر برای یک آشنای محبوب است. او از جدایی و فقدان این شخص ناراحت است و خود را مانند پرندهای محبوس میداند که آرزوی رهایی دارد. شاعر اشاره میکند که بدون محبوبش نور و روشنایی را نمیبیند و دلش به شدت برای او تنگ شده است. او خود را مانند پروانهای میداند که در پی شمع زیبایی محبوب میگردد. احساس او از فقدان آن محبوب عمیق و دردناک است و در نهایت به این نتیجه میرسد که تنها چارهاش در وصال با اوست.