شمارهٔ ۳۰ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عاشق روی توام از من مپوش آن روی را
پرده بردار از رخ و بر رو میفگن موی را
تا بروز وصل تو چشمش نبیند روی خواب
هر که یک شب همچو من در خواب دید آن روی را
گرد میدان زمین سرگشته گردم همچو گوی
من چو در میدان عشق تو فگندم گوی را
همتی دارم که گر دستم رسد هر ساعتی
طوق زر در گردن اندازم سگ آن کوی را
عشق سری بود پنهان رنگ رو پیداش کرد
مشک اگر پنهان بود پنهان ندارد بوی را
من ز مشتاقان آن رویم ازیرا خوش بود
با رخ نیکوی گل مر بلبل خوش گوی را
تیر باران غمش را پیشوا رفتم به صبر
جز سپر نکند تحمل تیغ رویاروی را
دل همی جوید نگارم تا ستاند جان ز من
دل به ترک جان بجوی آن دلبر دلجوی را
سبزه مژگان بماند بر کنار جوی چشم
کآب هر دم جو شود آن چشم همچون جوی را
سیف فرغانی برو تصدیق سعدی کن که گفت
«من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را»
بنده گر نیکست و گر بد در سخن نیکت ستود
نزد نیکویان جزا بد نیست نیکوگوی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عاشق بودن و عشق به معشوق است. شاعر از عشق و زیبایی معشوق خود صحبت میکند و آن را به شکلهای مختلف توصیف میکند. او به شدت دلتنگ و دلباخته است و میگوید که تنها با یک نگاه از معشوق، تمام دردهایش فراموش میشود. شاعر از سرگشتگی و احساسات عمیق خود در میدان عشق صحبت میکند و به زیبایی معشوقش اشاره میکند که او را دیوانه کرده است. در نهایت، شاعر میگوید که فرقی نمیکند انسان نیکوکار باشد یا بد، مهم این است که در سخن نیکو بگوید و مورد محبت نیکوکاران قرار گیرد.