شمارهٔ ۳۱۱ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلستانی که بجان نیست امان از چشمش
شد بیکبار پر از فتنه جهان از چشمش
دوست هرجا که نظر کرد بتیر غمزه
زخم خورده دل صاحب نظران از چشمش
هرچه از دیدن آن دوست ترا مانع شد
گر همه نور بصر بود بران از چشمش
ببراتی که ندارد دل خلقی بستد
نرگس تازه که آورد نشان از چشمش
دل بخونابه اشک از مژه پیدا آورد
آنچه در مخزن جان داشت نهان از چشمش
نزد سلطان روم ای دلبر و گویم زنهار
بده انصافم و دادم بستان از چشمش
هرکرا عشق تو زد نشتر غم بر رگ جان
خون دل باز گرفتن نتوان از چشمش
همچو من بر سر کوی تو بسی سوخته هست
روی بر خاک درو آب روان از چشمش
هرکه در مطبخ سودای تو غم خورد بریخت
آب در صورت خون بر سر نان از چشمش
هرکرا چشم تو باشی همه چیزی بیند
زآنکه غایب نبود کون و مکان از چشمش
سیف فرغانی چون دیده بپوشیدی ازو
عیب از دیده خود دان و مدان از چشمش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیفی از عشق و زیبایی معشوقهای است که تاثیر عمیقی بر دل شاعر و دیگران دارد. شاعر از آزار و تسلّط نگاه معشوق بر جان و دل خود سخن میگوید و بیان میکند که چشمهای او همچون سلاحی بر دلهاست. هرجا که معشوق نگاه کند، موجب غم و درد میشود و حتی زیباییهای دنیا را تحتالشعاع قرار میدهد. شاعر همچنین به دلنوشتههای خود و زخمهایی که عشق او برجا گذاشته اشاره میکند و از اضطراب و طلب انصاف از معشوق میگوید. در نهایت، شاعر به موضوع ناپایداری و غیبت عشق اشاره میکند و نشان میدهد که هرکس عاشق او شود، همه چیز را به وضوح میبیند.