نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۲ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

آنچه ز توست حال من گفت نمی‌توانمش

چون تو به من نمی‌رسی من به تو چون رسانمش

هر نفسم فراق تو وعده به محنتی کند

هرچه به من رسد ز تو دولت خویش دانمش

زهرم اگر دهی خورم چون شکر و ز غیر تو

گر شکری رسد به من همچو مگس برانمش

زخم گر از تو آیدم مرهم روح سازمش

رنج چو از تو باشدم راحت خویش خوانمش

ملکم اگر جهان بود ترک کنم برای تو

اسبم اگر فلک بود در پی تو دوانمش

تیر که از کمان تو در طرفی روان شود

برکنم از نشانه و در دل خود نشانمش

مرد طبیب را خبر از تپش جگر دهد

خون دلی که همچو اشک از مژه می‌چکانمش

دل به تو داده‌ام ولی باز درین ترددم

تا به تو چون گذارمش یا ز تو چون ستانمش

سیف اگر ز بهر تو مال فدا کند مرا

دست به جان نمی رسد تا به تو برفشانمش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیان کننده احساس عمیق عشق و فراق است. شاعر به معشوقش می‌گوید که احساساتش نسبت به او را نمی‌تواند بیان کند، زیرا او به او دسترسی ندارد. هر لحظه از جدایی، درد و محنتی به همراه دارد. شاعر هرچه از محبوبش می‌رسد، آن را یک نعمت می‌داند و حتی اگر زهر هم به او داده شود، آن را شیرین می‌پندارد. او با این حال به یاد محبوبش از رنج‌ها به راحتی تبدیل می‌شود و اگرچه در تردید است، قلبش به معشوق وابسته است. در نهایت، او نشان می‌دهد که حتی اگر همه چیز را برای معشوقش فدا کند، برای رسیدن به او ناامید است. این شعر نشان دهنده شدت احساسات و عشق عمیق شاعر به معشوقش است.