شمارهٔ ۳۴۷ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
دل ز غمت زنده شد ای غم تو جان دل
نام تو آرام جان درد تو درمان دل
من بتواولی که تو آن منی آن من
دل بتو لایق که تو آن دلی آن دل
عشق ستمکار تو رفته بپیکار جان
شوق جگر خوار تو آمده مهمان دل
تر کنم از آب چشم روی چو نان خشک را
چون جگری بیش نیست سوخته بر خوان دل
بنده ز پیوند جان حبل تعلق برید
تا سر زلف تو شد سلسله جنبان دل
انده دنیانداد دامن جانم ز دست
تا غم تو برنکردسر ز گریبان دل
عشق تو چون چتر خویش بر سر جان باز کرد
سر بفلک برکشید سنجق سلطان دل
روی ز چشمم مپوش تا نتواند فگند
کفر سر زلف تو رخنه در ایمان دل
تا برهاند مرا ز انده من سالهاست
تا غم تو می کشد تنگی زندان دل
از صدف لفظ خویش معنی چون در دهد
گوهر شعرم که یافت پرورش از کان دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و درد فراق و تأثیر عمیق آن بر دل و جان شاعر است. شاعر از غم و بیقراری ناشی از عشق به معشوق سخن میگوید و تأکید میکند که این عشق همواره در زندگیاش حاضر و در حال جنگ با جانش است. او به صورت نمادین بیان میکند که چگونه عشق میتواند دل را به درد آورد و جان را آسوده کند. همچنین از نیاز به حضور معشوق و تأثیر شگرف او بر احساسات و زندگیاش صحبت میکند. شاعر در نهایت عشق را به عنوان یک گوهر ناب و منبع الهام خود میداند که از دل برمیخیزد و او را به خلق شعر وادار میکند.