شمارهٔ ۳۵۷ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آنی که کس بخوبی تو من ندیده ام
خورشید را چو روی تو روشن ندیده ام
یا خود چو روی خوب تو رو نیست در جهان
یا هست و زاشتغال بتو من ندیده ام
رنگی ز حسن در گل رویت نهاده اند
کندر شکوفهای ملون ندیده ام
روی تو گلستان و دهان غنچه یی کزو
الا بوقت خنده شکفتن ندیده ام
روی ترا بزینت وزیب احتیاج نیست
من احتیاج شمع بروغن ندیده ام
گویی بتن که آب روان زو خجل شود
جان مجسمی که چنین تن ندیده ام
از کشتنم بتیغ تو ای دوست حاصلست
ذوقی که در هزیمت دشمن ندیده ام
خود را بکام خویش شبی از سر رضا
با چون تو دوست دست بگردن ندیده ام
زآن سان که سیف بر کوی تو خوار ماند
خاشاک راه بر در گلخن ندیده ام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت یک معشوق میپردازد. شاعر میگوید که او هرگز در زندگیاش کسی به زیبایی این معشوق ندیده است؛ حتی خورشید نیز به اندازه او درخشان نیست. او به زیبایی چهره و گلستانی که معشوق ساخته اشاره میکند و میگوید که چنین زیباییای در جهان وجود ندارد. شاعر همچنین اظهار میکند که زیبایی معشوق نیاز به زینت و تزیین ندارد و خود او مانند یک شمع روشنایی میآفریند. او به حالت عشق و علاقهاش اشاره میکند و بیان میکند که زیبایی معشوق او را خشنود و شاداب میکند و در نهایت به قدرت و تأثیرگذاری محبت او بر روحش میپردازد.