شمارهٔ ۳۵۸ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بتی که ازلب او ذوق جان همی یابم
درو چو گم شدم او را ازآن همی یابم
هرآن نفس که ببینم جمال او گویی
که مرده بوده ام و باز جان همی یابم
زیاد آن رخ رنگین که گل نمونه اوست
مدام در دل خود گلستان همی یابم
همی نیافتم از وی نشان بهیچ طرف
کنون بهر طرفی زو نشان همی یابم
بهر کنار که دامی نهد سر زلفش
چو مرغ پای خود اندر میان همی یابم
ازین جهان چو مرا کرد بی خبر عشقش
زخویشتن خبری زآن جهان همی یابم
کسی زصحبت حور آن نیابد اندر خلد
که من ز دیدن این دلستان همی یابم
نیافت خسرو آن ذوق از لب شیرین
که من زبوسه پای فلان همی یابم
نمی روم ز درش همچو سیف فرغانی
که هر چه خواهم ازین آستان همی یابم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و زیبایی معشوق صحبت میکند و بیان میکند که هر بار که معشوقش را میبیند، زندگی و روحی تازه مییابد. او هر دم در دل خود، زیبایی معشوق را مانند گلستانی احساس میکند و به هر سو که نگاه میکند، نشانهای از او میبیند. با وجود بیخبری از جهان، عشقش به او باعث میشود که از زندگی لذت ببرد. شاعر به زیبایی و لطف معشوق اشاره میکند و حتی با بوسهای، احساسات عمیقتری را تجربه میکند. در نهایت، او از درگاه معشوقش هر آنچه که بخواهد به دست میآورد.