شمارهٔ ۳۶۷ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
نام تو شنیدم رخ خوب تو ندیدم
چون روی نمودی به از آنی که شنیدم
ازمن مبر ای دوست که بی صحبت تو عمر
بادیست که ازوی به جز از گرد ندیدم
شمشیر مکن تیز بخون من مسکین
کز دست تو غازی من ناکشته شهیدم
ای هجر برو رخت بجای دگر افگن
ای وصل بیا کز همه پیوند بریدم
بسیار بهر سو شدم اندر طلب تو
نی ازتو گذشتم (من) ونی در تو رسیدم
گرچه زپیت اسب طلب تیز براندم
نی ره سپری شد نه عنان باز کشیدم
کارم نپذیرد ز درغیر گشایش
اکنون که درافتاد بدست تو کلیدم
خورشید رخ تو (چو) بدیدم بسعادت
چون مهر شدم طالع وچون صبح دمیدم
بر پشت فلک رفتم ناگاه وچو خورشید
هر ذره که بر روی زمین بود بدیدم
چون ذره در سایه کسم روی نمی دید
امروز چو خورشید بهر جای پدیدم
گر هشت بهشتم بدهد دوست که بستان
نستانم وچون دوزخ جویای مزیدم
در عشق که از غصه کند پیر جوان را
کامل شوم ارچند که ناقص چو مریدم
از طبع چو آتش پس ازین آب سخن را
چون جرعه چکانم چو می عشق چشیدم
دی زاهد وعابد بدم وعاشقم امروز
آن شد که کهن بود کنون خلق جدیدم
سیفم که بریدم زهمه نسبت خود لیک
در گفتن طامات چو عطار فریدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات شدید عشق خود صحبت میکند. او از زیبایی محبوبش میگوید و اینکه نام او را شنیده ولی هنوز روی او را ندیده است. وقتی محبوب را میبیند، متوجه میشود که او بهتر از هر چیزی است که شنیده. شاعر به احساس تنهایی و بیاحساسی خود بدون محبوب اشاره میکند و از او میخواهد که به او نزدیکتر شود. او از تلاشهایش برای دیدن و یافتن محبوب میگوید و به ناکامیهایش در این مسیر اشاره میکند. شاعر همچنین احساس قربانی شدن و شهادت در عشق را بیان میکند و از دیگران میخواهد که به او آسیب نرسانند. او به آشفتگی و جستجوی زیادش برای محبوب اشاره دارد و میگوید که اگر بهشت هم به او داده شود، آن را نمیخواهد و تنها در پی عشق است. در پایان شاعر به دگرگونی خود از یک زاهد به یک عاشق میپردازد و از احساسات پیچیده و عمیقش در عشق میگوید.