شمارهٔ ۳۷۸ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر شبی ز وصال تو کام برگیرم
غذای جان ز لب تو مدام برگیرم
چه باشد از پس چندین هزار ناکامی
اگر من از لب شیرینت کام برگیرم
دلم بسوخت درین غم بگوی تا از تو
اگر مرا طمعی هست خام برگیرم
تو صید من نشوی ور کنم ز جان دانه
بر آن نهادم دل را که دام برگیرم
مرا ز لعل لبت بوسه یی تمنا هست
وگر چنانک نبخشی بوام برگیرم
مقیم کوی توام، دل نمی کند رغبت
که خاطر از تو و رخت از مقام برگیرم
فغان مرغ سحر دوش خود مرا نگذاشت
که حظ خویشتن از تو تمام برگیرم
شمایل تو یکی از یکی بدیع ترست
بگوی تا دل خویش از کدام برگیرم
سخن ز شرم تو پوشیده تا بکی گویم
حجاب شبهه ز روی کلام برگیرم
مرا چو لعل تو هر جزو گوهری گردد
چو شمع اگر ز نگین تو نام برگیرم
مرا بکام رسان از لبان خود گرچه
من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم
مرا اگر تو مشرف کنی بدشنامی
منش بجای هزاران سلام برگیرم
کمینه بنده تو گفت سیف فرغانی
که بار خدمت تو چون غلام برگیرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و وصال معشوق خود میپردازد و میگوید که اگر موفق به وصال شود، از لبان او غذای روح خود را خواهد گرفت. او به ناامیدیهای بسیاری که در زندگی تجربه کرده اشاره میکند و میگوید که در نهایت، تنها آرزویش لذت بردن از لبان شیرین معشوق است. دلش در غم عشق میسوزد و میگوید که اگر عشق او را نبیند، دوری از او برایش سخت است. شاعر خواستار بوسهای از لبان معشوق است و بیان میکند که به رغم مشکلات، همیشه دلش در کوی اوست و نمیتواند از او دور شود. او همچنین به زیباییهای معشوق و شرم از بیان احساسات خود اشاره میکند و در نهایت، خود را بندهای از بندگان معشوق میداند که آماده خدمت به اوست.