نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۶ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

تا نقش تو هست در ضمیرم

نقش دگری کجا پذیرم

آن هندوی چشم را غلامم

وآن کافر زلف را اسیرم

چشم تو بغمزه دلاویز

مستیست که می زند بتیرم

ای عشق مناسبت نگه دار

او محتشم است و من فقیرم

صد سال اگر بسوزم از عشق،

واین خود صفتی است ناگزیرم،

باشد چو چراغ حاصلم آن

کآخر چو بسوختم بمیرم

گر عشق بسوزدم عجب نیست

کو آتش تیز و من حریرم

شمعم که بعاقبت درین سوز

هم کشته شوم اگر نمیرم

در گوش نکردم از جوانی

پندی که بداد عقل پیرم

برخاسته ام بدان کزین پس

«بنشینم و صبر پیش گیرم »

دل زنده بعشق تست غم نیست

گر من ز محبتت بمیرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و اثر آن بر زندگی‌اش می‌پردازد. او بیان می‌کند که هیچ نقشی جز عشق محبوبش در دلش وجود ندارد و به شدت به او وابسته است. عشقش را مانند غلامی می‌پرستد و به زیبایی چهره و موهای او دل می‌بازد. او در برابر نگاهمند و جذاب محبوبش احساس مستی می‌کند و در می‌یابد که آتش عشق قدرت زیادی دارد و او را می‌سوزاند. حتی اگر سال‌ها در این عشق بسوزد، باز هم این وضعیت را غیرقابل تغییر می‌داند. او در تأملاتی به این نتیجه می‌رسد که عشقش او را زنده نگه‌داشته و اگر در این مسیر بمیرند، جای تعجب ندارد. در نهایت، او تصمیم می‌گیرد به صبر روی آورد و از عقل پیرش می‌پندارد که باید آرام بگیرد.