شمارهٔ ۳۷۹ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
چو برقع ز رخ برگشایی بمیرم
وگر رو بمن کم بنمایی بمیرم
ز شادی قرب و ز اندوه دوری
گه از وصل و گاه از جدایی بمیرم
چرا غم که بی روغنم مرگ باشد
و گر روغنم در فزایی بمیرم
تو دام منی من ترا طرفه مرغم
که گر از تو یابم رهایی بمیرم
برافروخت روی تو از حسن شمعی
نمی خواست کاز بی ضیایی بمیرم
زدم بر سر شمع خود را و گفتم
چو پروانه در روشنایی بمیرم
ترا برگ من نی و آگه نه ای زآن
که من بی گل از بی نوایی بمیرم
طبیبی چو تو بر سر من نشسته
نشاید که از بی دوایی بمیرم
چو گربه درین خانه گر ره نیابم
چو سگ بر درش از گدایی بمیرم
در آن بارگه گر بخدمت نشایم
برین در بمدحت سرایی بمیرم
چو مجنون اگر وصف لیلی نیابم
سزد گر بلیلی ستایی بمیرم
مرا گر ز وصل آن میسر نگردد
که در مسند پادشایی بمیرم
نه بیگانه ام همچو سیف این مرا بس
که با دولت آشنایی بمیرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دوری معشوق سخن میگوید و احساسات عمیق خود را بیان میکند. او میگوید که با دیدن چهره معشوق، به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد و حتی از خوشحالی و اندوه میمیرد. او همچنین به فقدان و جدایی اشاره میکند و میگوید که زندگی بدون عشق برایش گران است و بهتر است بمیرد. شاعر خود را به پروانهای تشبیه میکند که اگر به نور شمع (معشوق) نزدیک شود، جانش را فدای عشق میکند. در نهایت، او میگوید که حتی در درد و رنج نیز به عشق خود وفادار خواهد بود و نمیتواند دوری معشوق را تحمل کند. این شعر به شدت عاطفی و پر از تشبیهات استعاری است که به عمق احساسات انسانی اشاره دارد.