شمارهٔ ۳۹۷ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
گر دست رسد روزی در پات سرافشانم
هر چند نثارت را لایق نبود جانم
پیش گل سیمینت چون شاخ خزان دیده
با این همه بی برگی از باد زرافشانم
گفتم که بجمعیت چون آب روانم کن
بادی که همی داری چون خاک پریشانم؟
شکر از تو بدین نعمت ذکریست که کم گویم
صبر از تو بدین طاقت کاریست که نتوانم
در کار تو از یاران هیچم مددی ناید
ای جمله مدد از تو مگذار بدیشانم
گر عشق بیک بازی صد جان ببرد از من
دست آن منست ای جان چون با تو همی مانم
زآن صورت جان پرور یادم دهد ای دلبر
هر نقش که می بینم هر حرف که می خوانم
چون ابر بسی بودم گریان ز فراق تو
ای گل بوصال خود چون غنچه بخندانم
شاهین جهانگیری از دام برون رفته
با دست نمی آیی چندانت که می خوانم
من بلبلم و هرگز زین شهره نوانکند
بی برگی شاخ گل خامش بزمستانم
من در طلب وصلت چون سیف نیم خاکی
ریگم، نتوان کردن سیراب ببارانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق را بیان میکند. او از سرافرازی و خوشبختی ناشی از بودن در کنار محبوب سخن میگوید و به دردی که از دوری و فراق میکشد، اشاره میکند. شاعر به زیبایی و شکرگزاری از عشق، ناتوانی از تحمل دوری و بیکمکی یاران اشاره دارد. او خود را همچون گیاهی بیبرگ و ضعیف در برابر توفان باد توصیف میکند و در نهایت به اجبار و نیاز به وصال محبوب خود میپردازد. عشق او به قدری عمیق است که حاضر است همه چیز را فدای آن کند و آرزو دارد روزی در کنار محبوبش باشد.