شمارهٔ ۳۹۸ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گر از ره تو بود خاک را گهر دانم
وراز کف تو بود زهر را شکر دانم
کسی که سیر درین ره (کند) اگر شترست
بسوی کعبه قرب تو راهبر دانم
ورم بکعبه قرب تو راهبر نبود
اگر چه قبله بود روی ازو بگردانم
گرم خبر نکند از مقام ابراهیم
دلیل را شتر وکعبه را حجر دانم
بتیغ قهرم اگر عشق تو زند گردن
نه مست شوقم اگر پای رازسر دانم
گر آسمان بودم مملکت، سپاه انجم
بدست عشق شکسته شدن ظفر دانم
حق ثنای ترا یک زبان ادا نکند
بصد زبان بستایم ترا اگر دانم
بسی لطیفه به جز حسن در تو موجودست
بجز شکوفه چه داری بر شجر دانم(؟)
بروی حاجت من بسته باد چون دیوار
بجز در تو اگر من دری دگر دانم
نماز خدمت تن قصر کردم وگشتم
مقیم کوی تو، از خود شدن سفر دانم
بکوی دوست دورنگی روز وشب نبود
زکوی تو نیم ار شام (و)ار سحر دانم
میان ماوشما پرده سیف فرغانیست
اگر چه بی خبرم ازتو این قدر دانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و اهمیت آن در زندگی اشاره دارد. شاعر میگوید که اگر از راه عشق تو باشد، خاک را جواهر میداند و زهر را شیرین. او بیان میکند که هر که در مسیر عشق تو گام بردارد، حتی اگر شتر باشد، راهنما خواهد بود. حتی اگر به کعبه نزدیکتر باشد و راهبر نباشد، روی آن را میگرداند. عشق را چنان قدرتمند میداند که اگر در کعبه هم نباشد، او را مهمتر میسازد. شاعر اِشعار فروتنی و تشکر از معشوق را در خود دارد و میگوید که با وجود بیخبری از مقام معشوق، عشق او را در همه چیز میبیند. او به ارتباط و نزدیکی با معشوق اشاره میکند و بیان میکند که بین آنها پردهای وجود دارد که او را از وصال دور میکند. در نهایت، شاعر به دلدادگی و نیاز به معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز جز او را نمیشناسد.