شمارهٔ ۴۰۰ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که روی (تو) باید بگلستان چه کنم
ز باغ و سبزه چه آید، ببوستان چه کنم
گرم ز صحبت جانان بآستین رانند
نهاده ام سر خدمت بر آستان، چه کنم
چو دل نباشد و دلبر بود بدست خوشست
کنون که دلبر و دل رفت این زمان چه کنم
هر آنچه طاقت من بود کردم اندر عشق
ولی ز دوست صبوری نمی توان، چه کنم
دلم بخواست که جان را فدای دوست کند
ولیک لایق آن دوست نیست جان، چه کنم
بخواست جان ز من و باز گفت بخشیدم
مرا چو سود ندارد ترا زیان، چه کنم
چو گفتمش که بیا نزد من زمانی، گفت
که من بحکم رقیبانم ای فلان، چه کنم
گرم بدست فتد آن شکرستان روزی
زمن مپرس که با آن لب و دهان چه کنم
شکایتم ز فراق وی اختیاری نیست
ولی خموش نمی ماندم زبان، چه کنم
ز کوی او نروم همچو سیف فرغانی
بباغ کردم بهر گل آشیان، چه کنم
بیاد جانان تا زنده ام همین گویم
مرا که (روی تو) باید بگلستان چه کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساس عمیق دلتنگی و ناامیدی خود را نسبت به محبوب بیان میکند. او از این میگوید که در دوری از محبوبش، همچون گل در باغی خالی مانده و نمیداند چگونه با این جدایی کنار بیاید. او در تلاش است که عشقش را به محبوب نشان دهد، اما بیتوجهی و بیمحلی محبوبش موجب رنجش او شده است. شاعر به این نکته اشاره میکند که در عشق همه تلاشها را کرده، اما در نهایت از محبوب چیزی نمیتواند بخواهد. او به وضوح میگوید که در نبود محبوب، زندگی برایش بیمعنا شده و در اندوه فراق او مشغول است و در نهایت به این نتیجه میرسد که در دوری از محبوب، هیچ راهی جز تحمل ندارد.